http://www.sookhtam.blogfa.com/
(( (بهاران رفت و گل از بوستان رفت حساب روز و شب از دستمان رفت)))
کجا بودی عزیزم
در آستانه ی سفر پشت نگاه بدرقه
گریه نکن نگاه کن مرا بخاطر بسپار
سر همان کوچه ی سبز که میرسد به انتظار
من ایستاده ام هنوز مرا بخاطر بسپار
اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم
که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط
درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط
حقیقت مرا ببین در این زمانه ی غلط
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت
هدیه داد زول بزنی بجای اینکه لبریزو کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر
سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بِدی یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له
شده چقدر سخته تو خیال ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدی هیچ چیزی جز سلام
نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی
بخندی تا نفهمن که هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار
بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نبایدها مثل همیشه آخر
حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی
به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی
شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که
بایدند نبایدها هر روز بی تو روز مباداست آئینه ها در چشم ما چه جاذبه
ای دارند آئینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند
دیوارهای تو همه آئینه اند آئینه های من همه دیوارند
خدای خوبم دلم خیلی گرفته خسته ام و دیگه طاقتم سر امده از اینکه باید ظاهر خندان داشته باشم و در باطن در فراق یار اشک بریزم کلافه شدم.
تا کی باید به همه بگم که مشکلی نیست ولی مشکلم توی قلبم پنهان کنم. خدای من تا کی بدون همدم ومونس باشم تا کی در حسرت دیدار یار بسوزم وشاهد این باشم که یارم از کنارم میره ولی نتونستم کاری انجام بدم.
خدایا چرا اون موقع که باید حرف میزدم ساکت شدم والان دارم حسرت روزهای رفته را میخورم ای مهربونم تو تنها کسی هستی که میدونه من چی مبگم تا کی صبح به شوق دیدنش ازخواب بیدار بشم و شب با حسرت فراقش به خواب برم .
خدایا چرا من واقعی من از بین رفته وتبدیل به یک خیال شدم خیالی که تنها توی این دنیا با حسرت زندگی میکنه. من تبدیل به خیالی شدم که قدرت جنگیدن نداشت و برای بدست اوردن تنها خواسته زندگیش سکوت کرد ولی خدای من این خیال فقط خوشبختی اونو میخواست ولی الان میبنه که همه چیز بر عکس شده نه تنها خیال داره توی اتش میسوزه بلکه میبینه تنها خواسته زندیگیش توی شعله های اتش دست وپا میزنه و این خیال از اینه که بیشتر داره میسوزه.
خدایا اروزی مرگ گناهه میدونم ولی این خیال میخواد که راحتش کنی تا زجر کشیدن تنها خواسته زندیگیش رو نبینه. خدایا تنها خواسته خیال لایق خوشبختیه پس اون بهش هدیه بده بزار این خیال راحتتر از اینجا بره و هیچ وابستگی به اینجا نداشته باشه این خیال هم قول میده هر جا تو بگی تا اخرش زندگی کنی و هیچوقت هم دیگه شکایت نکنه پس خوشبختی رو به تنها خواسته خیال بده.
خداحافظ ای تنها خواسته خیال و سلام بر تو خدا تنها مونس خیال